آیا اهالی قدیمی شهر، اتباع را به راحتی میان خود پذیرفته‌اند؟

پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد

چند مدت پیش، خبر حمله به منازل افغانستانی‌های ساکن در اقبالیه میان خبر زلزله هرات و جنگ میان اسرائیل و فلسطین گم شد. هرچند این خبر در دل بعضی از ما آشوبی به پا کرد که تا مدت‌ها خاموش نخواهد شد. پس از شنیدن این خبر به فکر وضعیت بقیه اتباع افغانستانی ساکن در شهر […]

اشتراک گذاری
30 آبان 1402
88 بازدید
نویسنده : نفیسه کلهر
کد مطلب : 1358

چند مدت پیش، خبر حمله به منازل افغانستانی‌های ساکن در اقبالیه میان خبر زلزله هرات و جنگ میان اسرائیل و فلسطین گم شد. هرچند این خبر در دل بعضی از ما آشوبی به پا کرد که تا مدت‌ها خاموش نخواهد شد.
پس از شنیدن این خبر به فکر وضعیت بقیه اتباع افغانستانی ساکن در شهر می‌افتم. از گذشته شاهد بودم که بعضی افغانستانی‌هایی که به ایران پناه آورده‌اند، در حاشیه شهر در باغات یا روستاها زندگی می‌کنند؛ اما آن‌هایی که در شهر و در همسایگی و معاشرت با ایرانیان زندگی می‌کنند چه وضعیتی دارند؟
آیا اهالی قدیمی شهر، اتباع را به راحتی میان خود پذیرفته‌اند؟ یا مانند بعضی مناطق به منازلشان حمله می‌کنند و با بد و بیراه گفتن از کنارشان عبور می‌کنند؟
به دنبال این سوال راهی محله آخوند می‌شوم. محله‌ای تاریخی که بافت جمعیتی‌اش در سال‌های اخیر بسیار تغییر کرده و با حضور اتباع ترکیب جمعیتی این محله دگرگون شده است.
آنچه در این گزارش آمده، مشاهدات میدانی از چند ساعت گشت و گذار در چند محله قدیمی شهر قزوین و صحبت با اهالی ایرانی و افغانستانی آن است.
ایشالا در خانه همه عروسی باشد
خورشید در آسمان است که از انتهای کوچه امامزاده «سلطان سید محمد(ع)» به سمت حمام «بلور» می‌پیچم،  همانجا سه زن افغانستانی با لباس‌های رنگارنگ را می‌بینم. از زیرِ چادرشان گردنبند و موهای حنا گرفته پیداست، کف دست یکی‌شان هم رنگ حنایی است. یکی از زن‌ها شلنگ آب در دست دارد و همراه با بقیه مشغول شستن فرش و موکت جلوی در یکی از خانه‌ها هستند. صاحبخانه که یک خانم مسن با چادر گلدار است، روی صندلی نشسته و با خانم‌ها صحبت می‌کند.
او که از ساکنان قدیمی این محله است، به بنای مرمت شده‌ حمامی که روبروی در خانه‌اش است، اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد: «آقامون همه کاره این حمام بود. نگهبانی می‌کرد. اگر حمام نیاز به سفال برای تعمیرات داشت، خودش ماشین می‌گرفت و می‌رفت از اطراف سفال می‌آورد.»
همسر حاج عباس یکی از خانم‌های افغانستانی را نشان می‌دهد و ادامه می‌دهد: «آقامون با شوهر این خانم رفیق بود. ما هر کاری داشته باشیم به اینا زحمت می‌دیم. قبلا همسایه بودیم. الان رفتند دم سلطان سید محمد خانه کرایه کردند. برای شستن فرش و ظرف و ظروف و تمیز کردن خانه و… به این‌ها زحمت می‌دهیم. دیگر خودمان از دست و پا افتاده‌ایم. این‌ها هم خیلی تمیز کار انجام می‌دهند.»
او که از جوانی در این محله ساکن بوده است، می‌گوید: «بعد از چند سال مستاجری اینجا را خریدیم و به خاطر درخت‌های این حیاط همینجا ماندگار شدیم. هنوز هم دلمان نمی‌آید خانه را بفروشیم یا برویم در منطقه دیگر ساکن شویم. هرچند خیلی از قدیمی‌ها رفته‌اند.»
خانم‌های افغانستانی همانطور که مشغول شستن فرش لاکی قرمز و موکت‌های طوسی رنگ هستند، با هم به زبان مادریشان صحبت می‌کنند. می‌فهمم هر سه با هم خواهرند و اختلاف سنی‌شان دو سال است.
خواهر وسطی زنی حدودا چهل ساله است که می‌گویند مادربزرگ است. خواهر بزرگ تر در مورد خواهر وسطی می‌گوید: «نوه‌های این زیاد است.» می‌پرسم شما نوه ندارید؟ می‌گوید: «نه من چهار عروس دارم که هیچ کدام بچه‌دار نمی‌شوند. سال‌هاست هرچه در می‌آوریم هزینه دوا و درمان آن‌ها می‌کنیم، اما فایده ندارد.
یک نقطه خالکوبی به سیاق بعضی از زنان افغانستانی میان دو ابروی هر سه خواهر است که می‌گویند معنای خاصی نداشته و از نوزادی روی صورتشان زده‌اند برای زیبایی.
این خانواده وقتی خواهر بزرگ تر هشت ساله بوده به ایران آمده‌اند. شال، تاکستان، بویین زهرا همه جا را گشته‌اند و حالا هم در قزوین ساکنند. همه مناطق حاشیه شهر را می‌شناسند.


صحبت از عروس و دامادهایشان که می‌شود، می‌پرسم با ایرانی‌ها هم وصلت کرده‌اید؟ سری تکان می‌دهند و می‌گویند نه: «ایرانی‌ها زود طلاق می‌گیرند. همه چیز را ول می‌کنند و می‌روند. اگر شوهرِ من، مرا بکشد هم من طلاق نمی‌گیرم. اسم پدرم را بد نمی‌کنم.»
دختر بزرگ تر در مورد ازدواجش اشاره می‌کند به اینکه خیلی زود ازدواج کرده. خواهر وسطی را نشان می‌دهد و توضیح می‌دهد: «شوهر این که خیلی بزرگه. ۳۵ سال از خودش بزرگ تره.» بعد به خواهر کوچک تر اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «شوهر این یکی خوب است، سنش کم است، واقعا شوهر است؛ اما معتاد است. بردندش کمپ خواباندند تا ترک کند. این چندمین باری است که بردندش کمپ.»
خواهر کوچک اشاره می‌کند به اینکه بار زندگی بر دوش زنان هم هست و تعریف می‌کند: «الان هرجا کار باشد می‌رویم. این حاج خانم ما را معرفی می‌کند به دیگران. هر کاری باشد نه نمی‌گوییم. باز هم خرجمان در نمی‌آید.»
پیرزن صاحبخانه که انگار می‌خواهد فضا را عوض کند، با لبخند رو می‌کند به من و با اشاره به دختر وسطی می‌گوید: «اینا عروسی پسرش ما را دعوت کردند. ما هم رفتیم. خیلی خوش گذشت. در حیاط خانه‌شان پر از آدم بود. همه با لباس‌های رنگارنگ می‌رقصیدند و خیلی شاد بودند. خیلی خوش گذشت. من هم پایم درد می‌کرد؛ اما گفتم هر جور شده باید بروم. پسرم مرا با ماشین برد تا کوچه پایینی که خانه‌شان بود.»
بعد با گلایه و کمی لبخند به خواهر کوچک تر اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «اما او عروسی پسرش مرا دعوت نکرد.». زن افغانستانی رو به من می‌گوید: «والا یادم رفت. برای پسر بعدیم حتما دعوت می‌کنیم بیاین.» همانطور که خواهرها فرش‌های شسته شده را تا می‌کنند و می‌برند تا در حیاط پهن کنند، صاحبخانه با همان لبخند می‌گوید: «ایشالا خانه همه عروسی باشد ما را هم نگفتند عیبی ندارد.»
فقط می‌توانید از بچه‌ها عکس بگیرید
از کنار نرده‌های حمام بلور رد می‌شوم و در پیچ و خم کوچه‌های باریک محله کمی به سمت شرق حرکت می‌کنم. ابتدای کوچه‌ای که به  خیابان منتظری می‌رسد، از لای در نیمه باز یک خانه، پیراهن آبی دختر بچه‌ای معلوم است. مرا که دیده میان در مخفی شده اما موهای طلایی و پیراهن براقش از لای در جلب توجه می‌کند. ‎ نزدیک تر که می‌شوم مادرش در را باز می‌کند و بیرون می‌آید؛ «بادام گل» زن قد بلند با موهای مشکی و پیراهنی با گل‌های قرمز است که درباره رنگ موهای دخترش می‌گوید: «به باباش رفته. باباش خیلی بوره».
کمی که صحبت می‌کنیم متوجه می‌شوم این دختر زیبای پنج ساله تا به حال دو بار عمل قلب انجام داده است و باید تا قبل از شش سالگی یک بار دیگر هم عمل کند وگرنه ممکن است زنده نماند.
بادام گل؛ مادر جوان سه بچه قد و نیم قد، حتی نمی‌داند خودش متولد چه سالی است. سواد خواندن و نوشتن ندارد ولی خیلی مشتاق است که فرزندانش درس بخوانند. او با ناراحتی می‌گوید پسر بزرگش سه سال است که در کلاس اول درس می‌خواند و باز قبول نمی‌شود. آنطور که او می‌گوید خیلی بازیگوش است.
از طرفی از هزینه‌های مدارس هم شاکی است: «مدرسه مدام پول می‌خواهد. یک روز می‌گویند پوشه بیاورید باید برویم پوشه بخریم. یک روز می‌گویند برگه امتحانی بخرید بیاورید. یک بار هم سی تومان پول می‌خواهند، تمامی ندارد. از کجا بیاورم؟ باید پول جمع کنم برای عمل قلب این بچه.» از توضیحاتش می‌فهمم که قلب دختربچه سمت راست است و دریچه‌اش تنگی دارد و انگار یکی از رگ‌های قلبش هم مشکل دارد. دقیق‌تر که نگاه می‌کنم لب‌ها و انگشتان بچه کبود است و برعکس دو برادرش تحرک کمی دارد.
از پدر بچه‌ها می‌پرسم و اجاره خانه و… بادام گل توضیح می‌دهد که همسرش کارگر است: «در میدان تره‌بار کار می‌کند. صاحبخانه خوبی داریم که اینجا را دربست به ما اجاره داده و چند سال است که اجاره را زیاد نکرده. فقط پول گاز و برق زیاد می‌آید.» او همینطور تعریف می‌کند که چند سالی برای درآمد بیشتر به کوره رفته‌اند و آنجا کار کرده‌اند؛ اما حالا دیگر نمی‌تواند به کوره برود: «آنجا گرد و خاک زیاد بود، دخترم را اذیت می‌کرد. دکترش گفت نباید بروید آنجا. ما هم دیگر نرفتیم.»
بادام گل درباره ارتباط با همسایگان می‌گوید: «با ایرانی‌ها کاری نداریم. بیشتر با همسایه‌هایی که فامیل هستیم رفت و آمد می‌کنیم. چند باری اما این همسایه‌های روبرویی برایمان نذری آوردند. یا غذایی چیزی گاهی زیاد می‌پزند و به ما و بعضی افغانستانی‌ها می‌دهند. مهربانند. اما من از خانه زیاد بیرون نمی‌روم؛ مریضی زیاد است، می‌ترسم دخترم مریض شود. بدنش ضعیف است و بیماری هم که زیاد است. حتی خودم یک هفته به نهضت سواد آموزی رفتم تا سواد یاد بگیرم اما آنجا از بقیه سرماخوردگی گرفتم و ترسیدم که دخترم را مریض کنم و همین شد که دیگر نرفتم.»
بادام گل اجازه عکاسی نمی‌دهد می‌گوید: «چند سال پیش در کوره، موقع خشت زدن از ما عکاسی شد. ما هم فکر نمی‌کردیم عکس خاصی باشد؛ اما چند وقت بعد شنیدیم که عکس‌ها پخش شده و همه دیده‌اند. به خاطر همین دیگر اجازه نمی‌دهیم کسی از ما عکس بگیرد. فقط می‌توانید از بچه‌ها عکس بگیرید.»
کبری خانم غربت را می‌شناسد
کوچه عطاری را رد می‌کنم و میان بازی بچه‌ها در محله «قملاق» از یکی از ساکنان درباره اهالی افغانستانی این محله می‌پرسم. کلثوم خانم که حدودا پنجاه سال سن دارد، می‌گوید: «افغانستانی‌ها بد نیستند؛ اما وقتی نانوایی می‌روند دیگر به کسی نان نمی‌رسد.» می‌خندد و ادامه می‌دهد: «واقعا یک تنور را دو نفری می‌برند. جمعیتشان زیاد است. یک سال هم یک خانواده با جمعیت زیاد در همان گرده‌جا همسایه ما بودند. ولی آزار و اذیتی نداشتند. یک خانه پنجاه متری کوچک بود که در حدود ۹ نفر با هم آنجا زندگی می‌کردند.»
دمدمای غروب است وقتی کمی پایین‌تر در تقاطع دو کوچه، پیرزنی را می‌بینم که با کمر خمیده ‌می‌رسد به دو زن افغانستانی که جلوی در خانه با هم حرف می‌زنند. زن افغانستانی تا پیرزن را می‌بیند، می‌گوید: «خاله یک چادر به من نمی‌دهی؟» پیرزن با موهای یکدست سفید که از زیر روسری کمی بیرون زده، بلافاصله چادرش را از سرش درمی‌آورد و آن را سر زن افغانستانی می‌کند. قربان صدقه‌اش می‌رود و می‌گوید: «هیچ قابل شما را ندارد. بفرمایید. بفرمایید برویم خانه» و از کنارش می‌گذرد. وقتی به من می‌رسد، سلام می‌کنم و با تعجب از آن‌چه دیده‌ام، می‌پرسم آن خانم را می‌شناختید؟ می‌گوید: «سال‌ها همسایه من بودند. در خانه من زندگی می‌کردند. حیاطمان با هم مشترک بود. آدم‌های خوبی هستند. نه اذیتی نه آزاری.»
کبری خانوم می‌گوید در خانه چادر دیگری هم برای خودش دارد. او از ساکنان قدیمی این محله است؛ اما خودش سرگذشت سختی داشته که آن را اینطور تعریف می‌کند: «وقتی بچه بودم پدرم عمرش را داد به شما. خدا پدر و مادرت را برایت نگه دارد. من و برادرم یتیم بزرگ شدیم؛ نه مادر داشتیم نه پدر.» آنطور که او می‌گوید وقتی ناپدری برای حضور او در خانه اوقات تلخی می‌کرده است، کبری خانم هشت ساله همراه با برادرش از «گل‌تپه» راهی می‌شوند و به روستاهای اطراف قزوین نقل مکان می‌کنند. او غربت را می‌شناسد. آوارگی در شهر غریب را می‌فهمد و شاید همین است که با مهاجران مهربان است.


همه به جز یکی
طوطیا زن جوان دیگری است که در این کوچه کودکش را در آغوش گرفته و زنگ در خانه‌ای را به صدا در می‌آورد. او با کبری خانم گرم و صمیمی حال و احوال می‌کند و او را ننه صدا می‌زند. می‌گوید اگر کاری داشت حتما خبرش کند. از همسایه‌ها و روابط ایرانی‌ها با افغانستانی‌ها از طوطیا می‌پرسم. با اشاره چشم به طبقه بالای منزلش می‌گوید: «به جز یکی از همسایه‌ها، بقیه خیلی خوب هستند.»
از حرف‌هایش می‌فهمم صاحبخانه به ازای دو اتاقی که به آن‌ها اجاره داده، قیمت را بالا برده است. دوباره ادامه می‌دهد: «شوهرم که همیشه در کوره است. من و بچه‌ها به جز تابستان بقیه سال را اینجا هستیم. پنج نفریم. زیاد هم سر و صدا نداریم. اما گفته باید ماهی پنج میلیون تومان اجاره بدهیم. من هم گفتم ما نمی‌توانیم و او هم گفت به سلامت. حالا در حال اسباب کشی هستیم.» طوطیا هم سنش را نمی‌داند می‌گوید: «در کارت اقامتم نوشته، اگر می‌خواهید بیاورم خودتان ببینید. من سواد ندارم که بخوانم.» او که کودکی را در افغانستان گذرانده دلیل درس نخواندنش را عقاید مادرش می‌داند: «مادرم نگذاشت ما درس بخوانیم. گفت برای دخترها بد است بروند مدرسه. آبرویمان می‌رود اگر کسی بشنود دختر ما رفته مدرسه.» لبخند می‌زند و می‌گوید: «اما الان این مسائل عادی شده و خانواده‌ها دختر‌ها را به مدرسه می‌فرستند تا خواندن و نوشتن یاد بگیرند.»
گل بی‌بی سنش را نمی‌داند
در یکی از کوچه‌های باریک شمال محله پسربچه‌ای مقابل در خانه بدون لباس ایستاده. زنگ خانه را می‌زنم تا به مادرش اطلاع بدهم. مادر، دختر بسیار کم سن و سالی است که پیراهن زرد با گل‌های صورتی به تن دارد. بلافاصله در را باز می‌کند و سر پسربچه دادی می‌کشد و او را به داخل خانه می‌کشد. دو دختربچه دیگر با پیراهن‌های بلند رنگارنگ به کوچه می‌آیند. مرد خانه از پشت پرده آویخته شده در راهروی خانه سرش را بیرون می‌آورد و اجازه می‌دهد که از بچه‌ها عکس بگیریم اما از زن جوان خانه نمی‌توانیم عکاسی کنیم.
نامش را که می‌پرسم می‌گوید ایرانی‌ها به من می‌گویند «گلی» اسم من سخت است شما نمی‌توانید بگویید. اصرار می‌کنم و می‎گوید که نامش گل‌ بی‌بی است. او در مورد تحصیل بچه‌ها می‌گوید دخترش کارت اقامت ندارد و به خاطر همین به مدرسه نمی‌رود. به چهره کودکش نگاه می‌کنم که تمام روز در خانه یا کوچه است و تا به حال به مدرسه یا مهدکودک نرفته است. گل بی‌بی در مورد حنای دستانش می‌گوید: «عروسی اگر داشته باشیم همه دست و پایمان را حنا می‌گذاریم. برای بدن هم خوب است. قوت می‌گیرد.» این دختر کم سن و سال حالا چند ماهی است که نان‌آور خانه است چراکه همسرش مریض شده، خودش اینطور توضیح می‌دهد: «شوهرم مدتی است کار نمی‌کند. یعنی نمی‌تواند کار کند. من خودم کار می‌کنم. گوجه‌چینی می‌کنم. فقط پسرم را با خودم سر کار می‌برم؛ چون اگر در خانه بماند، خانه را به هم می‌ریزد و کسی نمی‌تواند کنترلش کند.» فکر می‌کنم که اگر گل بی‌بی سواد داشت شاید شغل مناسب‌تری می‌توانست داشته باشد. خداحافظی می‌کنم و دور می‌شوم.
من فارسی بلد نیستم
میان سلام و علیک گرمی که در بافت‌های تاریخی از اهالی می‌شنوم، می‌رسم به کوچه شهیدی. به خاطر عبور ماشین از این کوچه باریک مجبورم مدام گوشه‌ای، جلوی در خانه‌ای یا در هر تو رفتگی‌ای بایستیم تا ماشین بتواند رد شود. از این کوچه به مرکز محله آخوند می‌رسم. یا همان به قول قدیمی‌ها گرده‌جا؛ در این میدانگاه پیرزنی تنها روی سکویی نشسته است. کنارش می‌نشینم و سلام می‌کنم با روی خوش جوابم را می‌دهد و دست و پا شکسته حالیم می‌کند که فارسی بلد نیست.
تلاشم که بی‌نتیجه می‌ماند در فهماندن حرف‌هایم، دست به دامن زهرا می‌شوم. زهرا هشت ساله ساکن یکی از منازل همان اطراف است، از او می‌خواهم به کمکم بیاید و برایم نقش مترجم را بازی کند. آنطور که زهرا جمله به جمله حرف‌های بی‌بی را برایم بازگو می‌کند، می‌فهمم که بی‌بی ده روز است که به ایران آمده است. او برای دیدار برادرش از روستایشان در افغانستان اینجا به میهمانی آمده است. بی بی هم مثل بسیاری زنان دیگر اتباع سن و سالش را نمی‌داند اما به نظر می‌رسد حدود هشتاد سال سن داشته باشد.
او هیچ وقت ازدواج نکرده و فرزندی ندارد. در دهانش تنها یک دندان دارد به رنگ زرد اما از خندیدن هیچ ابایی ندارد. روی ناخن‌هایش حنا زده و به کمرش شالی بسته است و پیراهن بلند گلدار پوشیده است.
بی‌بی خوش و بشی هم با زهرا می‌کند و از او می‌پرسد چرا موهایش را کوتاه کرده؟ مگر پسر است؟ و از من و همکارم هم نسبتمان را می‌پرسد و زهرا بلافاصله می‌گوید: «مِرِگِه» که یعنی دوست.
*
به همراه زهرا به سمت خانه‌اش در کوچه مجاور می‌روم. زهرا هشت ساله چهار برادر و خواهر کوچک‌تر از خودش هم دارد. روی هم رفته ۱۱ بچه هستند که تنها یکی از آن‌ها ازدواج کرده است و سکینه دختر ۱۵ ساله خانواده هم نامزد دارد. مادر در خانه نیست و بچه‌ها شلوغ می‌کنند. بعضی از دیوار بالا می‌روند و بعضی در حیاط می‌دوند. یکی از بالای در رویمان آب می‌ریزد. از همان ابتدای ورودم به محله دیده بودم که زهرا در کوچه قدم می‌زند؛ روزهای قبل هم شاهد بودم که او در پارک محله تنهبه نظر می‌رسد رفتار با اتباع افغانستانی در همه جا یک جور نیست. بعضی از اهالی قدیمی هم هستند که مهاجران را به راحتی پذیرفته‌اند و در میان خود جا داده‌اند. با آن‌ها تعامل دارند و از حضورشان احساس تنگ بودن فضا را نمی‌کنندا می‌نشیند؛ اما امروز دیدم که با یک کودک ایرانی بازی می‌کند.
بر اساس مشاهدات میدانی که در این گزارش آمده،. می‌دانم هرچقدر هم غربت خوب باشد، باز هم خانه دور است و دوری از خانه غریبانه. اما انگار اینجا؛ این محله قدیمی و آدم‌هایش پناهگاهی هستند برای آنان که دیگر وطنی ندارند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *