عیدی به کارمندان و سربازان از اموال شخصی!

۱۵ مردادماه برابر است با سالروز شهادت سردار دلیر اسلام و ایران سرلشگر شهید بابایی. زندگی شهید بابایی نکته ها و درس های اخلاقی فراوانی در خود دارد که توجه به این نکات و عمل به آن ها برای تمامی افرادی که در جمهوری اسلامی ایران مسوولیت دارند، می تواند راهگشا و مصداق عاقبت بخیری […]

اشتراک گذاری
15 مرداد 1401
131 بازدید
کد مطلب : 573

۱۵ مردادماه برابر است با سالروز شهادت سردار دلیر اسلام و ایران سرلشگر شهید بابایی. زندگی شهید بابایی نکته ها و درس های اخلاقی فراوانی در خود دارد که توجه به این نکات و عمل به آن ها برای تمامی افرادی که در جمهوری اسلامی ایران مسوولیت دارند، می تواند راهگشا و مصداق عاقبت بخیری باشد. داستان ها و روایت های بسیاری از این شهید بزرگوار نقل شده است که در ادامه به یکی از این داستان ها اشاره می شود که در شرایط حاضر قابل توجه است.

پنج یا شش روز به عید سال ۱۳۶۱ مانده بود. ساعت ده شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا که شامل یک سینه ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت: «فردا به پول نیاز دارم، اینها را بفروش»
گفتم: «اگر پول نیاز دارید، بگویید تا از جایی تهیه کنم.»
او در پاسخ گفت: «تو نگران این موضوع نباش. من قبلاً اینها را خریده ام و فعلاً نیازی به آنها نیست. در ضمن با خانواده ام هم صحبت کرده ام.»
من فردای آن روز به اصفهان رفتم. آنها را فروختم و برگشتم. بعدازظهر با ایشان تماس گرفتم و گفتم که کار انجام شد. او گفت که شب می آید و پول ها را می گیرد. شهید بابایی شب به منزل ما آمد و از من خواست تا برویم بیرون و کمی قدم بزنیم. من پول ها را با خود برداشتم و رفتیم بیرون. کمی که از منزل دور شدیم گفت: وضع مناسب نیست قیمت اجناس بالا رفت و حقوق کارمندان و کارگران پایین است و درآمدشان با خرجشان نمی خواند و… .
او حدود نیم ساعت صحبت کرد. آنگاه رو به من کرد و گفت:« شما کارمندها عیالوار هستید. خرجتان زیاد است ومن نمی دانم باید چه کار کنم.» بعد از من پرسید: «این بسته اسکناس ها چقدری است؟» گفتم: صد تومانی و پنجاه تومانی. پول ها را از من گرفت و بدون اینکه بشمارد، بسته پول ها را باز کرد و از میان آنها یک بسته اسکناس پنجاه تومانی درآورد و به من داد و گفت: «این هم برای شما و خانواده ات. برو شب عیدی چیزی برایشان بخر.»
ابتدا قبول نکردم. بعد چون دیدم ناراحت شد، پول را گرفتم و پس از خداحافظی، خوشحال به خانه برگشتم. بعدها از یکی از دوستان شنیدم که همان شب پول ها را بین سربازان متأهل، که قرار بود فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزندانشان بروند، تقسیم کرده است. (راوی: سید جلیل مسعودیان)

نوشته های مشابه

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
گزارش پیام‌شهر از دردِ دل‌های کارگران شهر

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *