شهید بابایی؛ رادمردی از تبار افلاکیان

لیلا دودانگه/اگرچه برخی حرفه‌ ها و مشاغل به افراد اعتبار و حیثیت می بخشند اما در تاریخ پر افتخار ایران زمین، هستند ستاره‌ها و چهره‌های برجسته ای که، هویتی مضاعف و اعتباری افزون به آن کسوت بخشیده و از تکراری شدن، تنزل و کم‌ رنگ شدنش جلوگیری کرده‌اند که بی هیچ تردیدی عباس بابایی چنین […]

اشتراک گذاری
05 مهر 1401
202 بازدید
کد مطلب : 738

لیلا دودانگه/اگرچه برخی حرفه‌ ها و مشاغل به افراد اعتبار و حیثیت می بخشند اما در تاریخ پر افتخار ایران زمین، هستند ستاره‌ها و چهره‌های برجسته ای که، هویتی مضاعف و اعتباری افزون به آن کسوت بخشیده و از تکراری شدن، تنزل و کم‌ رنگ شدنش جلوگیری کرده‌اند که بی هیچ تردیدی عباس بابایی چنین جایگاهی در عرصه جنگ و فرماندهی دارد؛ او به جایگاه یک فرمانده ارشد و منحصر به فرد، جانی دیگرگونه داد و هویتی پیچیده و پر رمز و راز و در عین حال جذاب به آن بخشید.

 برای یک چنین فرمانده فقیدی در وضع فعلی و‌ تحولات محتمل آتی کشور که چنان وزن بالفعل و‌ بالقوه ای داشت، باید که به احترام شهادتش مرثیه نوشت و‌ از نهاد جان گریست؛ حتی اگر سال ها از عروج خونبارش سپری شده باشد؛ ابعادی پیچیده و غیر قابل رمز گشایی که هنوز قلب انسان‌های آزاده برایش می تپد و اشک‌هایشان بر گونه می‌غلتد.

 به راستی این همه خصیصه در زندگی عباس بابایی چه بود که چنین انقلابی را در قلب مردم ایجاد کرد که همه و همه عاشقانه دوستش بدارند و عروجش را تاب نیاورند.

متاسفانه ابعاد وجودی این رادمرد تا حد بسیار زیادی ناشناخته مانده است. او ‌از اوایل جنگ‌ تا آخر حیات باشکوهش، رفیق و مرید تواضع وادب بود؛ ساده زیستی و خاکی بودنش شهره عالمگیر داشت.

 بابایی، فردی شاخص و والامقام بود که از دنیا هیچ نمی‌خواست و هیچ نمی دید. نمی دانم چگونه! اما او‌ این لطف الهی را دریافت و آن را در خود به عالی ترین شکل ممکن پروراند؛ همین خرد فطری و عزت نفس و ‌ولعش به آموختن و تواضع و افتادگی بود که او‌ را به شاخص ترین چهره نظامی ایران تبدیل کرد.

 تیمسار بابایی نه‌ تنها فردی هوشمند که فرماندهی لایق و امین و بسیار مردمی بود. بابایی تنها چهره معروف فعال ارتش بود که به تعامل باور قلبی داشت. آتش پرحجم و کوبنده او، رو‌ در رو‌ با مهاجمان تا دندان مسلح عراقی، زبانزد عام و خاص بود. گاهی جنگ هایی داشت که بدون نبرد از قبل آنها را برده بود. رفاقت با پایین ترین رده ارتش یعنی سربازان، متعارف ترین صفت بارز بابایی بود. از قزوین تا آن سوی آمریکا و هر جای دیگری همانند او نمی یابیم که خود را دوست یا قادر به تعامل با او بداند.

نقش عباس بابایی در فرماندهی جنگ توانست فوق العاده پر رنگ باشد. اگر لحظات حساسی که در آسمان پرواز می کرد تا با یورش بر خاک عراق، داستان جنگ را به نفع خود پایان دهد، هیچ یونیفرم پوشی در بین صفوف ارتش و نیروهای مسلح، اعتبار و‌ صد البته قدرت مدیریت صحنه ای او را نداشت؛ نبود او برای فرماندهان عراقی یک مزیت بود که نهایتا به آن هم رسیدند.

و بالاخره اینکه؛ تیمسار عباس بابایی یک سرباز بود. سربازی مطیع اما کاربلد با وجدانی منصف و عادل و مهربان و بسیار زیرک که تمام فرماندهان جنگ چه در ایران و چه جهان به احترامش کلاه از سر برمی‌دارند و تمام قد در برابرش تعظیم می‌کنند.

۳۱ سال از شهادت و عروج یکی از قهرمانان ملی ایران در دوران دفاع مقدس، تیمسار شهید عباس بابایی، معاون عملیات نیروی هوایی می گذرد. خلبانی که با هوشی سرشار و ذهنی خلاق، چهره نام آشنای بسیجیان و یار وفادار فرماندهان جنگ.

در سالروز شهادت سرلشکر بسیجی خلبان عباس بابایی، بخشی از زندگی این فرزند وطن را مرور می کنیم:

شهید بابایی زمانی که با هواپیما پرواز می کرد، در حین عملیات و آموزش هوایی، از آن بالا روستاهای دورافتاده را در میان شیارها و دره ها شناسایی و موقعیت جغرافیایی این روستاها را ثبت می کرد. آن گاه پس از اتمام ماموریت، وقتی که در پایگاه استقرار می یافت، به ماشین قدیمی که داشت، سوار می شدیم و مقداری غذا، آذوقه و وسایل زندگی مانند قند و چایی برای روستایی ها بر می داشتیم و از میان کوه ها و دره ها با چه مشکلاتی رد می شدیم تا برسیم به روستایی که از روی هوا شناسایی کرده بود. می رفتیم آنجا و مردم روستاها من را با لباس روحانی و شهید را با لباس خلبانی می دیدند. این در صورتی بود که شاید آنها سال به سال با هیچ فرد روحانی و غریبه ای برخورد نمی کردند. خیلی برای روستایی ها جالب بود و شهید بابایی بعد از این که وسایلی را که آورده بودیم به روستایی ها می داد، از آنها می پرسید که چه امکاناتی کم دارند. مثلا روستایی ها می گفتند حمام نداریم و ایشان با پول خودش شروع می کرد برای آن ها حمام می ساخت و من به چشم خودم می دیدم که بابایی برای ساختم حمام با پای خودش گل لگدمال می کرد، حمام را می ساخت و برای برق آن، به علت این که روستا برق نداشت از پول شخصی خود موتور برق سیار می خرید و روشنایی آن ها را تامین می کرد که این پروژه حدود دو ماه طول می کشید.

ظهر یک روز، شهید بابایی آمد قرارگاه تا به اتفاق هم برای نماز جماعت به مسجد قرارگاه برویم. ایشان موی سر خود را چون سربازان تراشیده و لباسی خاکی بسیجی پوشیده بود. وقتی وارد مسجد شدیم به ایشان اصرار کردم به صف اول نماز برویم ولی ایشان قبول نکرد و در همان میان ماندیم، چرا که ایشان سعی می کرد ناشناخته بماند. در نماز حالات خاصی داشت، مخصوصا در قنوت. در برگشت از نماز رفتیم برای نهار. اتفاقا نهار آن روز کنسرو بود و سفر ساده ای پهن کرده بودند. ایشان صبر کرد و آخر از همه شروع به غذا خوردن کرد. وی آنچنان رفتار می کرد که کسی پی نمی برد که با فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش، عباس بابایی روبه روست. بیشتر وانمود می کرد که یک بسیجی است.

امیرخلبان امیر محمدنادری از همرزمان دیرین شهید بابایی بود که در هنگام شهادت او، به‌عنوان خلبان کابین جلویی، وی را همراهی می‌کرد، به عنوان تلخ‌ترین خاطره جنگی‌اش می‌گوید: شهیدبابایی دستی در تعزیه‌خوانی داشت. در مسیر ابیاتی را از تعزیه مسلم می‌خواند و حالت خاصی داشت. وقتی به هدف رسیدیم اقدامات و بررسی‌های لازم را انجام دادیم. با روش‌های پرواز در اوج و فرود روی هدف قرار گرفته و بمب و مهماتی را هم روی اهداف مورد نظر ریختیم. بعد از انجام یک گردش۱۸۰ درجه مشاهده کردیم که هدف مورد نظر مورد اصابت قرار گرفته است. شهیدبابایی از انجام مأموریت خوشحال شد و ما به سمت پایگاه برگشتیم. در مسیر چشمش به فضای سبزی دامنه جنوب غربی سردشت افتاد، گفت ببین چه فضای خوب و زیبایی است، خیلی شبیه بهشت است؛ خدا لعنت کند مسببین را که باعث می‌شوند با دست خودمان این فضا را به آتش بکشیم. در حال برگشت دائم تکبیر می‌گفت و خدارا شکر می‌کرد. ناگهان کابین عقب مورد اصابت قرار گرفت. شرایط طوری بود که من وضعیت را به خوبی نمی‌دیدم و تشخیص نمی‌دادم، تا به خود آمدم دیدم نزدیک است که برویم داخل کوه که با امدادهای غیبی توانستم هواپیما را به بالا بکشم. ابتدا فکر می‌کردم شهید با صندلی‌پران از داخل کابین به بیرون پریده است، اما دقت که کردم متوجه شدم، شیشه شکسته و خون‌آلود است و چتری که ایشان باید از کابین بیرون می‌پرید، پاره شده است.

سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی در هنگام شهادت ۳۷ سال داشت؛ او اسطوره ای بود که از دوران کودکی تا پایان عمر با ارزشش همواره با گذشت و فداکاری زندگی کرد و در روز مبارکی چون عید قربان، به مقام شهادت که آرزوی دیرینه اش بود، نائل گشت و نامش در تاریخ پر افتخار ایران جاودانه شد؛ روحش شاد.

نوشته های مشابه

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
گزارش پیام‌شهر از دردِ دل‌های کارگران شهر

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *