جنگ برای ما تمام نشده است

شاید بارها پیش آمده باشد که در خلوتمان از خودمان بپرسیم که آیا ما هم چنین شهامتی را خواهیم داشت؟ و تا چه اندازه حاضر هستیم که بر سرجان خود و زندگی عزیزانمان برای آرامش و رفاه اشخاصی که ندیدیمشان ریسک کنیم. برای بسیاری، جنگ سال هاست که تمام شده است. بسیاری با دردهایشان خو گرفته اند و آن را جزئی از حالات روحی و یخشی از زندگی شان می دانند.
اشتراک گذاری
27 اسفند 1402
43 بازدید
نویسنده : رومینا اسماعیلی پور
کد مطلب : 1392

نام قهرمان، برای ما تداعی کننده شهیدان و جانبازان ۸ سال دفاع مقدس است؛ مصائب و سختی های بازماندگان که هیچ گاه به راحتی برایمان قابل درک و لمس نبوده است.

جوانانی که بی هیچ باکی، جان بر کف از مرز و هم وطنانشان دفاع کردند و جای خالی آنها در تک تک لحظات روزها و ساعت های می آیند و می روند حس می شود.

شاید بارها پیش آمده باشد که در خلوتمان از خودمان بپرسیم که آیا ما هم چنین شهامتی را خواهیم داشت؟ و تا چه اندازه حاضر هستیم که بر سرجان خود و زندگی عزیزانمان برای آرامش و رفاه اشخاصی که ندیدیمشان ریسک کنیم.

برای بسیاری، جنگ سال هاست که تمام شده است. بسیاری با دردهایشان خو گرفته اند و آن را جزئی از حالات روحی و یخشی از زندگی شان می دانند.

اما در برخی از خانه های این شهر جنگ هنوز تمام نشده است و هر روز با شدت و قدرت بیشتری، آواری از مجروحین همیشگی را که محکوم به تکرار و زنده ماندن هستند بر جای می گذارد.

در این شماره به یکی از این خانه ها سری زده ایم و گفت و گویی با علی اصغر هادی، جانباز اعصاب و روان که از ناحیه پا نیز دچار آسیب شده خواهیم داشت.

  • مادرم شناسنامه ام را مخفی می کرد که به جبهه نروم

قبل از اینکه به سربازی اعزام شوم تمام تلاشم بر این بود که وارد بسیج شوم. مادرم ممانعت می کرد. سعی می کرد منصرفم کند. حتی کار به جایی کشیده شد که شناسنامه ام را مخفی می کرد. یک سال صبر کردم. سال ۶۵ شروع سربازی ام بود.۳ ماه آموزشی عجب شیر بود. بعد از آن مهران و میمک خدمت کردم. در این مدت به عنوان مکانیک، تعمیرکار و هرکاری که مربوط به ماشین بود مشغول بودم و پایان ۲۴ ماه خدمتم مصادف شد با شروع عملیات مرصاد.

برگه تصفیه دستم بود. اما با شروع عملیات، ۴ ماه به خدمتم اضافه شد. هیچ عجله ای برای رفتن به خانه نداشتم؛ با جان دل می خواستم که در کنار دوستان رزمنده ام خدمت کنم، در حالی که نمی دانستم همین عملیات آخر، زندگی ام را دگرگون می کند.

منافقین تحت عنوان عملیاتی به نام فروع جاویدان به مرزهای غرب کشور حمله کردند؛ این حمله با پذیرش قطع نامه و پایان جنگ همراه شده بود.

آن اوایل که شور رفتن به جبهه را داشتم، عشقم از جنس شهامت، رشادت، شجاعت و ایثار گری بود. حتی اگر خدمت سربازی هم اجباری نبود، باز هم، همین عشق من را به جبهه می کشاند. بعد از گذشت ۲۴ ماه  خدمت و جانباز شدنم دیگر احساساتم از این جنس نبود.

  • مردم جسد خانواده شان را با دست خود به خاک می سپاردند

استان ایلام و مهران به دلیل نزدیکی با عراق بسیار بیشتر از سایر استان ها در معرض حملات نیروهای عراقی و موشک قرار می گرفتند، به همین خاطر مردم این استان ها در مناطقی مانند گیلان غرب اسکان داده شدند؛ شهرک کوچیکی درآنجا شکل گرفته بود. من شاهد دختری بودم که تمام اعضای خانواده اش را با دست خودش دفن می کند. مصیبت و زجر مردم را با چشم خودم دیدم. آنجا بود که جنس احساسات و عواطف من نسبت به جنگ تغییر کرد.

دیگر مساله احساسات مطرح نبود. بلکه تمام روح و ذهنم با جبهه و جنگ در آمیخته شده بود. با دیدن وضیعت مردم به خانواده ام تلگرام زدم و گفتم: ما مردم مرکزنشین حقی از انقلاب نداریم.

دیگر بحث این نیست که ما برای انقلاب چه کردیم و اتقلاب برای ما چه کرد. مرکزنشین ها به مناطق مرزی بیایند تا زجر مردم را ببینند.‌ دختری را ببینند که با دست های خودش خواهر و پدرش را دفن می کند. ما مرکزنشین ها انقلاب نکردیم بلکه این مردم مرزی بودند که تمام زندگی شان را برای انقلاب دادند.

  • به دستور فرماندهی در این عملیات آرپیچی به دست گرفتم

قرار شد تنگه ای را در راستای حمله منافقین ببندیم؛ من در گردان نظامی نبودم و هم چنان کار تعمیراتی انجام می‌دادم و تجربه ای در این زمینه نداشتم. گردان های نظامی آرپیچی را به ما سپردن تا برای تعمیر به مهندسی رزمی تحویل دهیم.

  • قبل از جانباز شدن غسل کردم

درست دوازده و نیم ظهر بود. اذان را گفتند و من غسل کردم.

جا زدن گلوله همانا و عمل کردنش در کسری از ثانیه همانا… موجش سرم را گرفت. پایم را همانجا از دست دادم. وسط ظهر بود و آفتاب تندی می زد، اما برای من همه جا تیره و تار شده بود؛ به اندازه نوک سوزن روشنایی می دیدم، اما از روشنایی محیط اطرافم نبود بلکه تصویری بود که در پس ذهنم شکل می گرفت.

گوشم دائما و بی وقفه سوت می کشید و انگار با قدرت شدید و بی امانی به تمام اجزای تنم رسوخ می کرد.

پایم از لگن آسیب دیده بود و هیچ تسلطی بر اعضایم نداشتم. چند بار پشت سر هم از سینه کوه سر خوردم . تمام دنیا برایم تیره و تار شده و هرچه تقلا می کردم بی فایده بود.

نیروها به کمکم آمدند. پشت نیسان که  دراز کشیدم حتی لحظه ای هم احساس نکردم که ماشین توقف کند. نیم ساعت طول کشید تا به بیمارستان برسیم. در این فاصله حتی یک نفر هم زخم پایم را نبست. خونریزی ام به قدری شدید بود که تصور می کردند من شهید می شوم.

خوب به خاطر دارم که وقتی به بیمارستان رسیدیم و درب نیسان را باز کردند، به اندازه چند لیتر خون روی زمین ریخت.

نیروهای مردمی از دیدن این صحنه وحشت کردند و به سر و صورتشان می زدند؛ تازه آنجا از حال رفتم.

پایم را کاملا از زانو قطع کردند. از زانو تا لگن فقط نیم متر گوشت باقی مانده بود و هیچ گوشتی به پا نداشتم. پایم عفونت شدیدی داشت. پزشکان بیمارستان اسلام آباد تنها موفق شده بودند که جلوی خونریزی ام را بگیرند.

بعد از آزادی اسلام آباد، به کرمانشاه منتقل شدم تا برای ادامه فرایند درمان به تهران بروم.

وضعیت وخیم شده بود و بمب باران اوج گرفته بود.

بعد از اینکه به بیمارستان بقیه ا… تهران رسیدم، پزشک معالج با دیدن وضعیتم تمام بخش را خالی کرد و گفت بخش عفونی شده باید پایش از لگن خارج شود.

  • تا دو ماه نگذاشتم که پدرم بفهمد پایم را از دست داده ام

هروقت پدرم به ملاقاتم می آمد از زیر ملافه مچم را به شکل زانو در می آوردم تا متوجه نشود که دیگر پا ندارم! ۲ ماه بعد از تخت بلند شدم و عصا زیر بغل زدم؛ پدرم همان موقع فهمید که پایم قطع شده است.

دورانی که بستری بودم، صحبت های اطرافیان را می شنیدم که می گفتند؛ ناقص شد، نصف بدنش از دست رفت و من فقط به این فکر می کردم که چه سعادتی نصیبم شده، در پوست خودم نمیگنجیدم که بله من هم جانباز شده ام.

۳ ماه بیمارستان ماندم. بعد از ۳ ماه که می خواستم به خانه پدری برگردم، برایم سخت بود، انگار تازه فهمیده بودم که یک پا ندارم.

خاطرات هم رزمان، کسانی که شهید شدند و یا به اسارت گرفته شدند؛ لحظه ای از ذهنم نمی رفت و دائما آزارم می داد. بعد از آن مسائل مالی گریبانم را گرفت.

یگان خدمتی ام شیراز بود. برای پیگیری پرونده جانبازی ام به یگان غرب ارجاعم دادند. از طرفی، یگان غرب پرونده ام را قبول نمی کرد و به جای دیگری انتقالم می داد. ۳ سال پروسه تشکیل پرونده و مستمری ام طول کشید.

وضعیت مالی خانواده ام ضعیف بود و تعریف چندانی نداشت. تمام این مشکلات دست به دست هم دادند تا بابت مسائل مالی و پرونده صورت سانحه با سختی های بسیاری مواجه شوم. هزینه ایاب و ذهاب در این مدت سنگین شده بود. از طرفی باید سرکار می رفتم اما به دلیل موج گرفتگی شغلی پیدا نمی کردم. حتی برای تشکیل خانواده و ازدواج مشکلات زیادی برایم پیش آمد.

  • از جامعه طرد شدم

در نهایت از جریان انقلاب دور ماندم. عضو هیچ گروه و سازمانی نبودم. انگار طرد شده بودم. تنها مانده بودم. هیچ جمعی من را نمی پذیرفت و علت آن هم موج گرفتگی ام بود. فکر می کردم حداقل عضو گروه های جهاد می شوم. با خودم می گفتم درسته که پا ندارم اما می توانم کارهای پشت میزی را انجام بدهم. حتی این را هم از من دریغ کردند.

مقطعی به عنوان مشاور املاک فعالیت داشتم. باز هم اطرافیان می گفتند تو نمی توانی دلال باشی؛ نمی توانی کاسبی کنی. به همان نماز و مسجدت بچسب! این شد که بعد از ۴ سال این کارم را رها کردم و خانه نشین شدم.

به خواستگاری پنجاه و نه دختر رفتم! همسرم شصتمین خواستگاری ای بود که بالاخره جواب مثبت گرفتم.

۲۷ سالم بود و مدتی بود که در دفتر مرکزی کمیته امداد مشغول شده بودم. برای اولین بار همسرم را همانجا ملاقات کردم. ۱۶ سالش بود و همراه مادرش برای پیگیری پرونده پزشکی اش به کمیته امداد آمده بود. بلافاصله جریان را با مدیر کل مطرح کردم و گفتم که این خانم را پسندیده ام.

مدیر دفتر کمیته امداد بوئین زهرا همان روز به خانه همسرم رفت و بحث ازدواج را با خودش و خانواده اش مطرح کرد. بعدها خانمم برایم تعریف کرد وقتی مدیر کل چنین پیشنهادی داد از تصورش چندشم شد. گوشت تنم ریخت.

از روزی که همسرم را در کمیته امداد دیدم تا ازدواجمان فقط ۲۰ روز طول کشید. سال ۷۲ ازدواج کردیم و سال ۷۳ اولین فرزندمان به دنیا آمد.

یک هفته بعد از ازدواج، وارد کار خرید و فروش چوب شدم. پدرم نجار بود و من هم از قبل تجربه نجاری داشتم. اما بیشتر از یک سال دوام نیاوردم.

 

  • دلم نمی خواهد بچه هایم مثل من از جامعه طرد شوند

پسر بزرگم  ۳۰ سالش شده و به تازگی یعنی ۵ ماه اخیر، موفق شده کاری در شرکت دست و پا کند. پسر کوچک ترم  که ۲۸ سال دارد، تنها یک هفته است که سرکار می رود.

اخیرا به دلیل مسائل مالی با خانواده و جامعه ارتباط چندانی نداریم . رفت و آمدها به حداقل رسیده، نه خانه کسی می رویم و نه کسی به خانه ما می آید؛ تنها نگرانی من از بابت بچه هاست؛ نگرانم که در این وضع باقی بمانند.

از همسر آقا هادی می پرسم وقتی بحث ازدواج پیش آمد، راضی نبودین؛ چه اتفاقی باعث شد که در مدت ۲۰ روز راضی به این وصلت شوید؟ برایم تعریف می کند: دوست داشتم خارج از شهرمان ازدواج کنم. اتفاقا خواستگار هم داشتم. اما خب با خودم فکر کردم که ازدواج با جانباز ثواب دارد. البته از اخلاق و موج گرفتگی اش اطلاع نداشتم.

  • بعد از ازدواج متوجه شدم که حال چندان مساعدی ندارد

زیاد که به تنها شدن و جانبازی اش فکر می کند حملاتش شروع می شود.

سال ها پیش که بچه ها کوچک تر بودند؛ با شروع حملات موج گرفتگی اش، با کمربند کتکشان می زد؛ آویزانشان می کرد. بعد از اینکه وسایل منزل را خرد می کرد، روی شیشه ها پرتم می کرد. شیشه ها داخل چشمم می رفت و پیشانی ام را زخم می کرد؛ بعد هم که به حال طبیعی بر می گشت معذرت خواهی می کرد. هر بار گذشت می کردم و فکر می کردم که خب آخرین بار است و دیگر تکرار نمی شود، اما می دیدم که نه، شوهر من قابل کنترل نیست.

دلم نمی آمد تنهایش بگذارم. وابسته اش شده بودم و دلم به حالش می سوخت. مدتی است که دارو مصرف می کند و دیگر دچار آن حملات نمی شود. اوایل که اصلا دارویی نمی خورد. مغزش آسیب دیده بود و دوستش، دوای درد و مشکلاتش را مصرف تریاک می دانست! بعد از مصرف تریاک اخلاقش کاملا تغییر می کرد. به همه چیز گیر می داد. درب حمام و تمام وسایل را می شکست. به این بهانه که چرا کار نمی کنی چرا نان نخریدی و هزاران مسائل کوچک و بزرگ دیگر برای پسرمان مامور خبر می کرد.

فصل بارندگی بود. بچه ها صبحانه نخورده بودند و تا ناهار خیلی مانده بود. برایشان کیک خریدم. یک دفعه عصبی شد. گفت نباید به بچه ها کیک می دادی. حالا دیگر ناهار نمی خورند. عصر هم گرسنه شان می شود و باز باید بهشان کیک بدهی و شام نمی خورند.

  • جلوی فروشگاه ارتش مجبورمان کرد که با بچه ها سینه خیز توی لجن برویم!

یک بار داخل ماشین حالش بد شد و شروع کرد به کتک زدن من، به قدری ضرباتش را محکم به صورتم می زد که پسرم که آن زمان سنی هم نداشت گفت من میام جلو می نشینم من را کتک بزن، با مامان کاری نداشته باش.

  • زندگی با جانباز برای من خیلی سخت است

ما در خانه، یک جانباز نداریم بلکه با چندین جانباز زندگی می کنیم. اما برای رضای خدا و ثوابش سعی می کنم ناملایمات را تحمل کنم.

  • فکر می کردم پدرم دوستم ندارد

دختر آقای هادی برایم تعریف می کند: کوچک تر که بودم رفتارهای پدرم را درک نمی کردم. نمی دانستم چه سختی هایی متحمل شده و چه جایگاهی دارد. فکر می کردم چون دوستم ندارد، چنین رفتارهایی از خودش نشان می دهد. با یکی از برادرهایم ۴ سال و با دیگری ۶ سال اختلاف سنی دارم و بچگی هایشان را ندیدم؛ نمی دانستم که با برادرهایم هم همین رفتار را داشته؛ نمی توانستم این درد و رنج را هضم کنم.

دبیرستان که بودم برایم لب تاب خرید. فردایش به مدرسه ام آمد و شروع کرد به سر و صدا. مدیر و مسوولین مدرسه را دور خودش جمع کرده بود و فریاد می زد که چرا من باید برای دخترم لب تاب بخرم.

همه می دانستند پدرم است. دوستم با عجله سراغم آمد و گفت پدرت مدرسه را به هم ریخته؛ هیچ وقت آن روز را فراموش نکردم. پنج ساعت زیر باران داخل حیاط گریه می کردم.

بزرگ تر که شدم دیدم که انگار شرایط ما واقعا با بقیه متفاوت است.

بعد از کنکور، در رشته مورد علاقم، ژنتیک تهران قبول شدم اما نرفتم.

وضع مالی مان به یک باره سقوط کرده بود و دلم نمی خواست بابت مخارج خوابگاه و زندگی در تهران به پدرم فشار وارد شود. تفریحاتی که از نظر بقیه عادی بود، برای من تبدیل به حسرت شده بود. بعد از هر بار بیرون رفتن پدرم رفتارهای سابقش را شروع می کرد؛ به حدی این رفتارهای تندش را ادامه می داد که یک جایی تصمیم گرفتم زیاد بیرون نروم.

احساس می کنم تمام فشارهای روانی ای که در کودکی، به دلیل شرایط زندگی مان با پدرم داشتیم  و به روحم وارد شد، الان و در ۲۳ سالگی به شکل غیرقابل کنترلی در حال رشد و نمایان شدن است.

پدرم دیگر رفتارهای سابق را ندارد. به همه ما محبت و توجه دارد. الان متوجه می شوم که تا چه اندازه برایم مهم و ارزشمند است؛ اما چیزی نمی تواند خاطرات تلخ گذشته را برایم پاک کند.

در خانه ما یک جانباز جنگی زندگی نمی کند.

انگار که تمام ما، بازمانده جنگی هستیم که تمامی ندارد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *