پای قصه اهالی گرمخانه‌های قزوین

این خانه قشنگ است؛ ولی خانه من نیست

ما از خدمات شهرداری‌ها خبر نداشتیم. فکر می‌کردیم فقط عوارض و مالیات می‌گیرند اما احداث چنین مراکزی خیلی اقدام مهمی است. مردم معمولا با عینک تیره به شهرداری‌ها نگاه می‌کنند. اما در واقع برای زیباسازی و ایمنی و استاندارد سازی در معابر و مکان‌های عمومی هم شهرداری‌ها خدمات خوبی ارائه می‌کنند که دیده نمی‌شود. حتی ما وقتی از یک کارمند شهرداری هم ایرادی ببینیم به کل سازمان تعمیم می‌دهیم که این اشتباه است.
اشتراک گذاری
28 اسفند 1401
108 بازدید
نویسنده : نفیسه کلهر
کد مطلب : 1071

هوا تاریک شده، درست زمان آن است که کوچه‌ها پر شود از حضور مردان خانه که می‌روند خسته از کار، به آغوش خانواده برگردند و خستگی‌شان را در گرمای این آغوش به در برند؛ اما برای همه مردان اینطور نیست. بعضی هستند که نه خانه دارند، نه خانواده. غروب که می‌شود چه حالی دارند وقتی نمی‌دانند کجا بروند؟ با سرمای زمستان چه کار کنند؟ چطور این شب‌ها را به صبح برسانند؟ بعضیشان که خوش شانس‌تر هستند اما می‌توانند از امنیتی موقتی چتری روی سرشان داشته باشند و شب را در گرمای خانه‌ای که «گرم‌خانه» نام دارد، بگذرانند. هرچند احساسی کاملا مشابه خانواده را ندارد اما دلشان را گرم می‌کند به اینکه در این شهر کسانی هستند که به فکر سر بی‌بالین آنان هستند.
غروب یک شب زمستانی است که به گرمخانه شهرداری قزوین می‌روم. جایی که مردان محروم از مهر و امنیت خانواده می‌توانند شب را در آن بگذرانند. وعده‌ غذایی گرم داشته باشند و از یک حمام تمیز و آبگرم استفاده کنند. تنها شرطش هم این است که معتاد نباشند.
فکر کردم برای خودم کار پیدا کردم
همان ابتدای ورودم. در راهروی ساختمان پیرمردی را نشسته می‌بینم. مسئول مجتمع جلو می‌آید و از او می‌پرسد: «خب حالا ما با شما چکار کنیم؟» پیرمرد سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: «ببخشید.»
– نمی‌شود که!
– زنم اگر بفهمد آبرویم پیشش می‌رود.
-چرا این کار را کردی که آبرویت برود؟
-نمی‌دانستم ممنوع است. از کجا باید می‌دانستم که شهرداری ماشین گذاشته تا دنبالشان بگردند و آن‌ها را بگیرند فکر کردم برای خودم کار پیدا کردم.
-گدایی هم شد کار؟
مامورانی که پیرمرد را بازداشت کرده‌اند می‌گویند مالک دو خانه است. ماشین دارد. حقوق بازنشستگی دارد؛ اما باز آمده و گدایی می‌کند.
محمد مهدی نانکلی مسئول گرمخانه است، ماموران را که می‌فرستد برای ساکنان گرمخانه شام بگیرند، پیرمرد را هم همراهشان راهی می‌کند تا آبرویش نرود و به صحبت با من می‌ایستد. کمی طول می‌کشد تا او را برای مصاحبه با افراد تحت سرپرستی این مجموعه راضی کنم. می‌گوید: «اولویت ما شخصیت و حفظ آبروی افراد است. همه این‌ها محترمند و دوست نداریم عکسی از آن‌ها منتشر شود و آبرویشان برود.» با این قول که عکسی از کسی منتشر نخواهد شد و اسامی مستعار به کار خواهم برد، راضی می‌شود.


ما عاشقان قدیم بودیم
کوروش می‌گوید پنجاه ساله است اما اصلا شبیه پنجاه ساله‌ها نیست. او یکی از افرادی است که حدود یک ماه است شب‌ها را اینجا می‌گذراند؛ یک جانباز ایثارگر که در جواب سوالم که شما چرا اینجا هستید؟ سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «بی‌جا و مکانم.» خودش در ادامه حرفش توضیح می‌دهد: «یک روز چهار خانه داشتم و فردایش هیچ چیزی نداشتم. همسرم گفت یا به من حق طلاق بده یا اموالت را به نامم بزن. وقتی به نامش کردم جدا شد.» می‌پرسم از قبل اختلاف داشتید؟ سر تکان می‌دهد که یعنی نه. می‌گویم در جوانی اذیتش نکرده بودید؟ مثل خیلی از مردها زور نمی‌گفتید به همسرتان؟ تاکید می‌کند که نه: «همه می‌گفتند من او را به سفرهایی بردم که هیچ کدام از خانواده‌اش نرفته بودند. خوش گذرانی با هم زیاد داشتیم. ما از عاشقای قدیمیم نه جدید. اذیت و آزار نداشتیم!» کوروش ادامه می‌دهد: «متاسفانه از خانواده‌اش پشت پا خوردم. خانواده خوبی نداشت. دو خواهرش جدا شده بودند. نشستند زیر پایش که او هم جدا شود.» از فرزندانش می‌پرسم اینکه نمی‌شد با آنها زندگی کند؟ توضیح می‌دهد: «چند شبی منزل دخترهایم رفتم و دیدم با همسرشان به اختلاف خوردند. بحثشان می‌شد سر من. من هم زدم بیرون. که زندگی آن‌ها را خراب نکنم و خدا را شکر اینجا را پیدا کردم وگرنه باید در خیابان می‌خوابیدم.»
در نهایت خودش پیشنهاد می‌دهد تا نام مستعارش کوروش باشد و من هم قبول می‌کنم.
رویم را که برمی‌گردانم در طرف دیگر اتاق جوانی ایستاده که صدایم را نمی‌شنود. می‌گویند گوشش ضعیف است باید بلند صحبت کنم.
دلتنگی برای فرزند
سعید با قد متوسط و موهای کم‌پشتِ رنگ روشن، یک بار در یک درگیری خانوادگی پنجره خانه را شکسته و وقتی دفعه بعدی آینه آسانسور را شکسته اهالی مجتمع درخواستی امضا کرده‌اند که دیگر او حق زندگی در این مجتمع را ندارد، حرف‌هایش منقطع و بی‌ربط به هم است. پشت سر هم می‌گوید: «زنم وقتی موهایم ریخت بیشتر با من دعوا می‌کرد. گفتم مو بهانه است تو که از روزهای اول که مو داشتم با من دعوا داشتی. از من خوشش نمی‌آمد. می‌گفت من تو را با خانواده‌ام عوض نمی‌کنم. من هم اعصاب رفت و آمدهای خانوادگی را نداشتم.» قرصی را از جیبش درمی‌آورد و نشانم می‌دهد: «قرصم را که نخورم تشنج می‌کنم. اعصابم نمی‌کشد.» سعید چند بار سابقه عمل مغز و اعصاب داشته و حالا که به لطف وجود گرمخانه از دغدغه شب ماندن در خیابان‌ها رها شده و غذا و جای خواب امنی دارد، تنها دلش برای دختر ۹ ساله‌اش تنگ است.


زنم از اول با من نساخت
مرد دیگری روی طبقه پایین تخت نشسته ‌است، روی صورتش خالکوبی دارد؛ پیشانی، گونه‌ها و گوش‌ها. آنطور که خودش با نیشخند می‌گوید یادگاری از جوانی است؛ ۲۴-۵ سالگی. حالا هم ۴۷ ساله است اما کسی باورش نمی‌شود کمتر از ۷۰ ساله سن داشته باشد.
احمد بیست روز است که ساکن این مرکز است. او هم دلیل حضورش در اینجا را مشکل خانوادگی می‌داند، صدایش شبیه ناله است وقتی توضیح می‌دهد: «زنم از اول با من نساخت. به خاطر مال دنیا با من نساخت. من هر روز می‌رفتم باغ و کارگری می‌کردم، وقتی برمی‌گشتم مرا قبول نداشت. فحش می‌داد، آب دهان پرت می‌کرد و… می‌گفت من با تو نمی‌توانم زندگی کنم. بارها خواستم اوضاع بینمان را درست کنم تا با سازش کنار هم زندگی کنیم؛ اما نشد. خودش هم درخواست طلاق داد. طلاق گرفت و بعد هم مرا از خانه بیرون کرد.»
بغض هم به صدایش اضافه می‌شود وقتی از سرنوشتش بعد از طلاق می‌گوید: «بیرونم کرد و من ماندم سرگردان. یک دوستی داشتم که دو سال در خانه‌ی او ماندم. تا اینکه او هم از من خسته شد. یک سال هم بیرون ماندم. زیرپل‌ها می‌خوابیدم.» سرش را تکان می‌دهد و ادامه می‌دهد: «دربه‌دری کشیدم.» می‌پرسم اینجا خوب است؟ می‌گوید: «برای ما که خیلی خوب است. حداقل گرم است.»
موقتا اینجا هستم
پسر جوانی که میهمان دیگر گرمخانه است، در اتاق هم کلاه گذاشته و کاپشن پوشیده. خودش می‌گوید دوست ندارد مصاحبه کند. قول می‌دهم نه نامی از او منتشر شود و نه عکسی. کمی زمان می‌برد اما بلاخره این جوان ۲۴ ساله سفره دلش را پیشم باز کند: «پدرم که مُرد، خیلی زود مادرم ازدواج کرد و من دیگر نمی‌توانستم در آن خانه بمانم. خودشان هم خیلی دوست نداشتند من آنجا بمانم. نیاز داشتم جایی ساکن شوم. شانس آوردم و همان ابتدا که سربازیم تمام شد، توسط یکی از مسئولان پادگان یک کار ۲۴ ساعته پیدا کردم؛ پرستار یک سالمند بودم و در خانه او هم اقامت داشتم.» اما به گفته او خیلی طول نکشید که مجبور شد آن خانه را هم ترک کند: «دو سال آنجا بودم و خیالم راحت بود؛ اما وقتی پیرمرد مُرد، مجبور شدم از آن‌جا هم بیرون بیایم. مانده بودم چکار کنم و به کجا پناه ببرم تا همان مسئول پادگان مرا به مسئول اینجا؛ آقای نانکلی معرفی کرد؛ گفتند چون من بچه کوچه و خیابان نیستم هوایم را دارند. اهل هیچ چیزی نبودم. همین هم دستم را گرفت و من جایی پیدا کردم تا بیرون نمانم.»
او تاکید می‌کند که اینجا ماندنش موقتی است و دنبال کاری است تا بتواند منزلی برای خودش فراهم کند.


 در راه مانده
طبقه بالا سالن بزرگتری است که افراد بعد از پذیرش و گرفتن یک دوش آبگرم می‌توانند روی تخت‌های تمیز آن استراحت کنند. پیرمردی با ظاهر آراسته، ریش بلند و لباس‌هایی تمیز به رنگ روشن، آنجا آماده برای صحبت است. از قبل برایم توضیح داده‌اند که او مسافری است از تبریز که چون در قزوین تصادف کرده و کارهای اداری و تعمیر ماشینش طول کشیده است، شب‌هایی که در شهر است را اینجا می‌ماند. خودش هم تائید می‌کند که «هزینه اقامت در مسافرخانه زیاد است. نمی‌توانستم بپردازم. همین ماشین تصادفی هم خیلی خرج روی دستم گذاشته. برای صافکاری و تعمیرگاه کلی باید پول بپردازم که دیگر چیزی برای مسافرخانه نمی‌ماند.» او هم معتقد است خوش شانس بوده که اینجا را پیدا کرده است.
پیرمرد که دارای تحصیلات حوزوی و دانشگاهی است، رونوشت نامه‌ای را نشانم می‌دهد که برای شهردار قزوین نوشته است و توضیح می‌دهد: «ما از خدمات شهرداری‌ها خبر نداشتیم. فکر می‌کردیم فقط عوارض و مالیات می‌گیرند اما احداث چنین مراکزی خیلی اقدام مهمی است. مردم معمولا با عینک تیره به شهرداری‌ها نگاه می‌کنند. اما در واقع برای زیباسازی و ایمنی و استاندارد سازی در معابر و مکان‌های عمومی هم شهرداری‌ها خدمات خوبی ارائه می‌کنند که دیده نمی‌شود. حتی ما وقتی از یک کارمند شهرداری هم ایرادی ببینیم به کل سازمان تعمیم می‌دهیم که این اشتباه است.» او ادامه می‌دهد: «من اینجا در این مرکز جوانی را دیدم که معتاد بود. مسئولین بعد از اینکه مشکلش را حل کردند، آوردند اینجا. لباس گرم به او دادند. کاپشنی که تن او کردند نو بود. انگار برای اولاد خودشان لباس خریده بودند. من این مطلب را در نامه‌ای نوشتم و برای شهردار ارسال کردم و از آقایان و مسئولان اینجا تشکر کردم. برای خودم جالب بود که چطور شهرداری خدمات رسانی می‌کند و مسئولان گرمخانه فراتر از وظیفه‌شان اقدام می‌کنند و متاسفانه این اقدامات تا اطلاع رسانی نشود آنچنان دیده نمی‌شود.»
۷۶۲ نفر طی ۱۱ ماه
مدیر توسعه خدمات اجتماعی شهرداری قزوین می‌گوید طبق آئین نامه چند ارگان در سطح شهر برای جمع آوری کارتن خواب‌ها، در راه مانده‌ها، ولگردان و نیازمندان و همینطور بعضی آسیب دیدگان اجتماعی با هم همکاری می‌کنند. که این چند ارگان عبارتند از: فرماندار شهرستان که در راس این هرم قرار دارد و اداراتی مثل شهرداری به عنوان مسئول جمع‌آوری و تجهیز مجتمع اردوگاهی هستند، بهزیستی و کمیته امداد در حوزه درمان و بهداشت فعالند همینطور اداره کار و حوزه قضا در این کار مشارکت دارند.
به گفته محمد مهدی نانکلی گرمخانه ایجاد شده تا هر کسی که مشکل اسکان دارد به طور موقت بتواند در آن اسکان پیدا کند. در بین افراد جمع‌آوری شده از سطح شهر افرادی که اعتیاد داشته باشند به شلتر منتقل می شود، کسانی که مشکل اعصاب و روان دارند مسئولیتشان با بهزیستی است. گرمخانه شهرداری و شلتر بهزیستی هر دو هم اسکان بانوان دارند و هم آقایان.
طبق آماری که نانکلی به نشریه «پیامشهر» ارائه داده است؛ طی ۱۱ ماه گذشته به طور میانگین ۱۴۷ مورد توسط بازرسین شهرداری جمع آوری و ساماندهی شده‌اند که بعضی شان بارها به این مرکز منتقل شده‌اند. متکدی، اسفند دود کن، شیشه پاک کن، دست فروش ،بی خانمان، در راه مانده، کارتن خواب و… در میان این افراد بوده‌اند که تعداد ۱۴۷ نفر در ۱۱ ماه ۷۶۲ بار بازداشت شده‌اند.
تعداد افراد زیر ۱۷ سال ۶۷ مورد، افراد ۱۷ تا ۵۰ سال ۲۸۴ مورد، همینطور تعداد افراد بالای ۵۰ سال ۲۰۰ مورد است.


متکدیان در روز ۸۰۰ هزار تومان درآمد دارند
نانکلی تاکید می‌کند که مردم قزوین مردم خوبی هستند و با نیت خیرخواهانه به متکدیان کمک می‌کنند اما متاسفانه این اشتباه است. طبق اذعان نانکلی یک متکدی در روز به طور متوسط ۸۰۰ هزار تومان درآمد دارد همینطور مشاغلی مثل اسپند دود کن و دست فروش روزانه تا ۵۰۰ هزار تومان درآمد دارند. این در حالی است که نه مالیات می‌پردازند و نه هزینه دیگری دارند. همینطور تاکید می‌کند که هیچ متکدی بی‌خانمانی وجود ندارد و اغلبشان وضع مالی خوبی دارند.
بر اساس این گزارش بهتر است مردم مهربان و خیر قزوین کمک‌های خیرخواهانه‌شان را به جای پرداخت به اشخاصی که تکدی‌گری می‌کنند، به موسسات و سازمان‌های خیریه اهدا کنند.

نوشته های مشابه

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
گزارش پیام‌شهر از دردِ دل‌های کارگران شهر

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *